تبلیغات
این وبلاگ منتقل شده است - این یک فروش فوق العاده است!
منتقل شده استwww.pelakesefr.wordpress.com این وبلاگ به آدرس
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به بخوان رأی دهید

سرخط مطالب وبلاگ بخوان

↑ Grab this Headline Animator

این یک فروش فوق العاده است!

امروز معمولی میام! باشه. این را هنگام خروج از منزل گفتم که بدانند امروز قرار نیست دبیر ادبیاتمون نگرمون داره. میرم بیرون و طبق ممول پس از گذراندن هفت خوان رستم می رسم مدرسه.
...
بچه ها: امروز بریم بهمن؟(توضیح اینکه بهمن تویه منطقه ما یه کتابفروشیه که 5-6 تا شعبه داره و در واقع مقیاسه کوچیکی از میدون انقلاب تهرانه. هر جور کتابی بخای توش هست) من: نمی دونم (با بی میلی). بریم.
...
ساعت: 14 زنگ خورد!
من هم که خودمو می خوام بزنم به نمی دونم و بپیچونمشون (آخه سبب می شه دیر برسم خونه، عواقب بازجویی های خانواده به کنار باعث می شه خسته بشم و درس خوندنو دیر شروع کنم، 2 ساعت عقب بیفتم). به سمت راه گریز مسیر خروج از محوطه می رم که پشت سرم بچه ها: پــدرام!! من: یادم رفته بود ببخشید. بریم.-پس از طی مسافتی- آقا بهمن پیاده می شیم!.
وارد کتابفروشی که می شیم. مثل گاو سرمونو انداختیم پایین بریم توو.
مسئول بهمن: هووووو (البته در لفافی از کلمات اینو گفت) کتاب نو همراتون نباشه!.
من یکی همیشه کیفمو می دم بهش. می گم همچیم نو نو است. ماله خودت. حوصله ندارم کیفمو بگردین. (حالا بعدن یه خاطره می گم تویه پایین متن از همین جریانات. از بحث خارج نشیم.)
خلاصه وارد شدیم
به طرف کتب آموزشی و کمک آموزشی می ریم. به به از دیدن این منظره واقعاً احساس آرامش می کنم. حاال می کنمااا. اگه بخاطره این احساس و این لحظه (لقاء کتابا) نبود نمیومدم.
بچه ها: پدی (مخفف پدرام) گسسته چی ورداریم. هیچی بارمون نیست. (آخه می دونن من کلا مزه همه کتابای اینجا رو یه بار چشیدم. سلایق اینا رو هم می دونن برا همین گفتن باهاشون برم).
من: اگه هیچی بارتون نیست کار و مطالعه فاطمی خوبه. اگه یه ذره بارتونه آموزش قطع وزیری مبتکران. اگه بیشترتر حالیتونه قطع رحلی شو وردارین اگرم بلدید که هستین خوشخوان!.

انگار دارن از بین خواستگاراشون کتاب انتخاب می کنن. حالم بهم خورد. نیم ساعته اینتوییم. من می رم یه سری کتابه تحلیلی پیدا کنم. خوب می رم طرف قفسه گاج. آموزشش بد نیست. ندارمش. ور می دارم. براندازش می کنم به به خوبه. قیمتش چنده؟دقیقاً به همین حالت(<-) شدم. می ذارم سره جاش. (نفسم بند اومده) خوب سفیدشو ببینیم. به به چه تستای آبکی. این چنده؟. بله!. خوب بریم سراغ قلم چی. قلم چی وقف عام یه ذره هوای ما دانش آموزای بی بضاعت رو داره. آبی هندسه. بله! چه خوب. چنده؟. بنفشش چی؟. به به!!. واقعاً وقف عامه!. همه قیمت ها بالای شش هزار تومن هستن. باورتون می شه. کتاب جمعاً صدوپنجاه صفه نمی شه. 6 تومن. انصافه؟. ما که منصرف شدیم.
بریم سراغ برو بچ ببینیم یار مهربانشون رو انتخاب کردن؟. چی شد؟. قیافه هاشون اینطوری یه(). بهشون می گم خیال کردین همینطوری کتابا رو زدین زیر بغلتون به این راحتی ها می تونید برید بیرون؟. خلاصه دو تا یکی می ذارن سر جاش. قیمت ها رو محاسبه می کنن (توجه کنید محاسبه کردنا) می بینن با جیبشون می خونه. تا خونه می رسن!. می ریم صندوق. بچه ها می رن تویه صف منم دمه در وای می سم.
...
می بینم آرمین دس تکون می ده. چیه؟ چار تومن بده. واسه چی؟ (منم که خسیس) بده کاریت نباشه. واسه چی؟ بده کم آووردم. (با بی میلی) بیا. خوبه حساب کردین. تا میام برم روزبه کتمو می کشه. چیه؟ دو تومن بده. واسه چی؟ بده. نمی دم. بده ندارم فردا بهت می دم. بیا().
میایم بریم بیرون. پس از کلی بازرسی بدنی می ریم تویه خیابون. بچه ها: خدافظ!. من: صبر کنید. 200 تومن بدید من برسم خونه!. می خندن می گن ما که پول نداریم. . به فکرم می رسه برم از صندوق بهمن یه 200 تومن بگیرم برسم خونه. خوشبختانه اونم به عنوان تخفیف 200 تومن می ده.
خدافظ!
می رسم به ایستگاه تاکسی. ساعت چنده؟ اوه. 4 !. من همیشه 3:45 می رسم خونه. بذار زنگ بزنم. پس از احوال پرسی و گفتن علت دیر کردن و (...) لال می شم می گم چیزی بیرون نمی خواین؟. مامان: چرا یه پنیر بخر با نون!. (من که پول ندارم) باشه!.
می رسم خونه: خریدی؟ اااا یادم رفت (). (حالا فردا چجوری برسم مدرسه؟ آخه اول هفتس تازه از بابایی پول گرفتم).

و باز هم جریان آش نخورده و دهن سوخته!



حالا اون خاطره هه:
یه روز رفتم بهمن خودمون( بهمن خودمون که نزدیک منزله تویه کتاب ها یه چیزی گذاشته که اگه بدزدیش جیغ می زنه). کتاب خریدم. دادم به صندوق دار. یادش رفت اون دزدگیرشو برای کتابم خنثی کنه. رفتم دمه در جیغ کشید. ناگهان دیدن سرو ته شم (!) چهار نفر دارن شلوار منو می کشن سرم که کتابمونو بده! کیفمو ریختن بیرون. و... . بعد 5 دیقه صندوق دار یادش میوفته خنثی نکرده میاد و معذرت می خواد!.


نوشته شده توسط :یک کنکوری
چهارشنبه 13 آذر 1387-19:01
نظرات() 

ابوالفضل
چهارشنبه 13 آذر 1387 21:08
متاسفانه وضعیت قیمت كتابهای درسی و آموزشی واقعا اسف باره .

كتابهای دانشگاهی هم اصلا نمیشه بروپاش پیچید .

متاسفانه برای همه چی تو این مملكت خرج میشه الا بحث ارتقا سطح معلومات .
این خلاء هم توسط بخش خصوصی و شركتهای سودجو به خوبی پر میشه و هم جیبشون رو پر میكنن هم حسابی برای خودشون اسم و رسمی به هم می زنن .

در صورتی كه هر مدرسه می تونه چند سری كامل از این كتابها رو بگیره و با نظارت كامل در اختیار دانش آموزانش قرار بده .

حداقل برای دانش آموزان متوسط به بالا كه اهل درس خوندن هستند و هدف دارن و معدلشون بالاتره در اختیار اونها قرار بده .

به هر حال این دوران دبیرستان حال و هوای خودش رو داره و اضطراب كنكور كه میتونه مسیر زندگی افراد رو تغییر بده همواره بوده و هست . و تازه بعد از قبولی از این مرحله می بینی كه دانشگاه هم اون چیزی نبود كه تصور كردی .
مگه اینكه با تمام وجودت بخونی و خودت رو بكشی بالاتر .

----------------------------
پدرام عزیز سبك نوشتنت خیلی خوبه و میتونی با زبان عامیانه مسائل رو خیلی راحت بیان كنی و به اصل مشكلات با دید طنز آمیز نگاه كنی كه این سبك نوشتار كار هر كسی نیست و یه استعداد خاص هست .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر