تبلیغات
این وبلاگ منتقل شده است - تنها در خانه
منتقل شده استwww.pelakesefr.wordpress.com این وبلاگ به آدرس
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به بخوان رأی دهید

سرخط مطالب وبلاگ بخوان

↑ Grab this Headline Animator

تنها در خانه

< ساعت 8 >
میای بریم؟ نه! فردا قلم چی دارم امروز نمی یام. باشه ولی درس بخونی یااا. ما زود (به این قید توجه کنیدهاا) میایم. کار زیادی نداریم یه سر می زنیم میایم. این مکالمه بین من و مابقی اعضی خانواده بود که داشتن از کرج میرفتن تهرون خونه بابابزرگ عید دیدنی (عید قربان). منم که طبق روال 4چار پنج سال اخیر نمیرم. یا فرداش امتحان دارم، یا تکلیفی زیاد، یا... .

< ساعت 8 و سی دقیقه >
بالاخره پس از کلی مراسم خدافظی، رفتن!. من موندمو این خونه دران‌دشت و این همه کتابو یه عالمه خوردنی بدون هیچگونه وسایل ارتباط جمعی( آخه در اتاقی که توش کامپیوتره قفل کردن مبادا...) تلویزیون هم که یا داره آشپزی نشون می ده، یا یه کفتر نشسته صحبت می کنه (!) یا شبکه آموزش زیر نویس می ده : داوطلبان گرامی، ثبت نام خود را به روزهای آخر موکول نکنید؛ چشم!. حالا واقعاً باید درس بخونیم!!؟. ما یه چیزی گفتیم اینا چرا باور کردن!.

< ساعت 9 و سی دقیقه >
بعد از کلی کلنجار رفتن با خود و نگاه کردن به برنامه قلم چی (آیینه دق!) و تصمیماتی در رابطه با چشم انداز توسعه‌ی بی توسعه‌ی درسی، تصمیم گرفتم (روی این تصمیم هم دقت را مبذول کنید) درس بخونم. آخه شب هم نیست ستاره ها رو بشمرم حوصلم سر نره. دیوارا هم که بیاض(سفید)!، عین این می مونه که تویه زندان انفرادی محبوس شده باشی. خداییش راسته که انسان یه مورچه است (ببخشید منظورم موجود اجتماعیه). همش کلافه ام. دنباله یه وسیله ارتباط با دنیای خارجم. نه تلویزینی هست (منظورم به معنای واقعیشه، چیزی که آدمو سرگرم کنه نه از زندگی پشیمون) نه تلفنی (اونم به معنای واقعیشه، چون تلفن دوستام تویه دفترتلفنم تویه اتاق سحرآمیز (همونی که قفله) جا مونده) و نه چیزی. رادیو! بــله!. رادیو رو میبینم. مثل این میمونه که به یه آدم تشنه ای که تویه صحراس یه بشکه آب خونک بدی، تگری!. مشکل شد دو تا. من موجای رادیو رو بلد نیستم!!!. انگشتمو مثل پتروس می زارم روی تکمه رادیو و می فشارم تا بلکه یه صدایی ازش بیاد. پس از دقایقی تلاش صدای رادیو قرآن به گوش می رسه. معلوم نیست موج بعدی چه قدر فاصله داره!. توفیق اجباری شد تا یه دور رساله برادرانمون رو مرور کنیم!.

< ساعت 11 و سی دقیقه >
آیم هانگری! (ببخشید جو رادیو قرآن گرفتم: من گرسنمهههههه). ببینیم تویه یخچال چه خبره. بله بله!. همش میوه هایی است که باید شسته بشه. تنبلی ام میاد بشورمشون. دووره (یعنی تنبلی ام میاد). شیرم که داریم. درش پلمب شده. دووره باید بازش کنم. وللش. شیرینی خوبه. میذاری دهنت میره پایین. همین که میجومش خودش کلی کاره. ناهار چی بخوریم؟!!. دووره!

< ساعت 14 >
بعد از کلی کلنجار رفتن با «دووره» خلاصه یه نارنگی شستم و خوردم. دووره. همه کاری کردم جز درس خوندن. آخه دووره. خیلی از برنامه های قلم چی مونده. از سرش میگیریم اگه رسیدیم تهش که رسیدیم. نرسیدیم هم که نرسیدیم دیگه. بسم الله. ساعتو میبینم. شش ساعته اولیامربیان (خانواده رو می گم) رفتن!. هووچ کاری نکردیم.
"ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس" (البته هر وقتم به نفعشون باشه می گن: "آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب"). می خونیم می خونیم.....

< ساعت 18 >
ا ا ا ا. خوابم برد!. الان کبری11 داره!. یک ساعته دیگه. بعدش می خونیم. (آخه برادرها تازه رفتن، آنتن افتاده دسته خودی ها). بعدشم یه سریال دیگه می ده. بعدشم یکی دیگه تاااااا ساعته هشت و نیم.
راستی اولیامربیان نیومدن. یه زنگی بزنیم. گفتن تو راهن. شوخی شوخی یازده ساعته تویه خونه ایم ها.

< ساعت 21 >
اولیامربیان اومدن. درس خوندی دیگه آقای مهندس؟! بـــــــــله. چه جورم. فردا 8000 (ترازمو میگم) می شم.


و این داستان ادامه دارد (نه سر دراز دارد)....


نوشته شده توسط :یک کنکوری
پنجشنبه 21 آذر 1387-20:34
نظرات() 

مهسا
شنبه 23 آذر 1387 20:52
منم یه کنکوریم . اومدم خبر گیرم برایه این کد مخصوص استعدادهای مثلا درخشان خبر بگیرم وبتو پیدا کردم . خیلی خوشم اومد شاید چون یه جورایی همشون کارایه خودمه . یه پیشنهاد واسه افزایش ترازو و ساعت مطالعه داری. راستی راجع به این کده چیزی میدونی؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر