تبلیغات
این وبلاگ منتقل شده است - بوی ‌جوی ‌امتحان، یاد یار مهربان آید همی!
منتقل شده استwww.pelakesefr.wordpress.com این وبلاگ به آدرس
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به بخوان رأی دهید

سرخط مطالب وبلاگ بخوان

↑ Grab this Headline Animator

بوی ‌جوی ‌امتحان، یاد یار مهربان آید همی!

بویی بد، سرشار از بسی زشتی می دهد. امتحان رو می گویم. ما که اندی است از خرداد و دی روی خوشی ندیده ایم، شما رو نمیدونم!. حالا اگر از دوران طفولیت (که هنوزم طفلیم هاا!) دبستان و خامی‌مان که درس خوان بودم و به درس عشق می ورزیدیم - به حدی که بعضاً متن کتابهای فارسی را حفظ می کردیم - و منتظر اضافه شدن گل به دسته گل کتاب فارسی مان بودیم فاکتور بگیریم به حال حاضر می رسیم که به بسی رنج و مشقت و اندی چاشنی رحمت ایزدی و همت عالی و منت شب زنده داری و مهنت دروس ناخوانده خواندن و زحمت حل مسئله و شقاوت شب های خشک و بی روح امتحان و رفعت نمره گرد کردن معلم وابسته شدیم!!

فکر کنم کمی جو امتحان ادبیات گرفتم، ببخشید!. یاد خودتان افتادید؟! بله روزهایی بسی سخت ولی پرخاطره از شبهای امتحان (چرا کلمه شب جمع مکسر نداره؟ مثلا شبوب!) شبهایی فراموش نشدنی، شبهایی با یاد یار مهربان (کتاب) که شاید بعضی شان هیچ گاه فراموش نمی شوند. شبهایی سرشار از سختی و پربار از نتیجه. مخصوصا شب های دی ماه و ترم اول که به چاشنی سردی هوا و ایام محرم نیز آغشته است. در حالی که صدای دسته های عزاداری و  هیئت ها را می شنوی و پتویی به دور خود پیچیده ای و پشت کوژت را به شوفاژ چسبانده ای و سر در گریبان فرو برده ای، اندر بحر مکاشفت - که بسی رنج محیطی و فیزیکی کمتر به در آید - (بازم جوگیر شدم!) همچنان می خوانی. می خوانی، می خوانی و می خوانی؛ اصلا گذر زمان را احساس نمی کنی. عقربه ها بدنبال هم می دوند و از پی هم می روند و تو همچنان می خوانی!. انگار نه انگار تو همانی که در حالت عادی نمی توانی حتی سی دقیقه درس بخوانی. واقعاً شب سحر آمیزی است! نه؟!. نمی دانی کدام کتابت را که به خاطر آن خرج ها کرده ای بخوانی؛ آخر وقت نیست و به قول خودم باید « استراتژیک درس خواند». باید آنجاهایی را بخوانی که که معلم گفته بارم بیشتری دارد. باید...

من عادت دارم خاطرات شب امتحانم را گوشه همان کتاب بنویسم. مثلا یکی اش را بخوانید!. این را در سر رسیدم نوشته ام. مربوط به شب امتحان نهایی سوم دبیرستان درس زبان فارسی است:

دوشنبه ششم خرداد 1387

از سری داستانهای اگر دو ساعت بیشتر وقت داشتم؛

الان ساعت 12:53:49 بامداد ششم خرداد 87 است. کمتر از هشت ساعت به امتحان "زبان فارسی" !. با هزار تخلیص و اختصار و ایجاز و اطناب (معلومه فارسی خوندم!!) کتاب را با حداقل استانداردهای ملزوم به پایان رساندم. جای شما خالی، یک قهوه داغ داغ الان جلومه! هنوز نمونه سوالات بنی هاشمی رو که پیش رومه نخوندم. همچنین کتاب گاج رو که پارسال برای چنین روزی در نمایشگاه خریده بودم!. ساعت گذاشتم ساعت 4 زنگ بزنه. امیدوارم موفق شوم.

الان ساعت 2 بامداده و هنوز از اثر قهوه خوابم نبرده!!.

نوعی نوستالژی بود. از شب امتحان می گفتم. همه جا تاریک است. از اضطراب خوابت نمی برد. از خستگی خوابیده ای تا ساعاتی دیگر بر اثر بوق و کرنای ساعت بیدار شوی. به سختی از جایت می کنی!. واقعا زور دارد. جای نرم و گرم خود را همراه با رویاهای جوانی ول کنی و درس بخوانی (نکته اخلاقی: اینا رو از ته دلم ننوشتم ها. درs وسیله ای برای موفقیت و رسیدن به آرزوها است) راه دیگری نداری. نوعی توفیق اجباری است. همه جا ساکت و بی روح. انگار هیچ کس جز تو - و امثال تو - الان بیدار نیستند. از سکوت حاکم بر فضا فقط صدای ثانیه شمارهای ساعت را می شنوی: تیک تاک!. آرزو می کنی کاش دو ساعت بیشتر وقت داشتم، کاش الان دیروز بود، کاش تنبلی نمی کردم. با خودت نجوا می کنی: فقط یک صفحه بیشتر!. چه وضعیت أسف باری است. باید تا صفحه 194 بخوانی، حدود صد صفحه تا صفحه موعود فاصله داری...پس از ساعت ها...به صفحه موعود می رسی! باور کردنی نیست. از خوشحالی بال در می آوری. خلاصه اعصاب پاراسمپاتیک فعال می شوند و می توانی یه WC بری!!. ساعت 5 است و یک ساعت می توانی بخوابی هورا!....بسوی امتحان...می روی می بینی از خستگی نای راه رفتن نداری، به این خاطره که صبح امتحان عربی سال سوم نهایی است و پس از اندی شب زنده داری اتفاق افتاده توجه کنید:

سوار تاکسی می شوم. علارغم مصرف 4 قرص B کمپلکس چشمانم نای باز شدن ندارند. من درست در منتها علیه سمت چپ نشتم...فردی به راننده گفت پیاده می شود ولی پس از پیاده شدن "مرسی" نگفت (من عادت دارم زمان پیاده شدن "مرسی می گویم) از بی هوش و حواسی، بجای او گفتم "مرسی". این سیکل (دوره) تا مسافران بعدی هم ادامه داشت. نمی دانم چرا ولی ناخودآگاه می گفتم "مرسی". خل شده بودم. راننده هم که سوژه کرده بود ما را!!.

ولی من این دوران را دوست دارم!

 



نوشته شده توسط :یک کنکوری
پنجشنبه 12 دی 1387-23:31
شما چی؟() 

Marvin
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:31
I'm really enjoying the design and layout of your site.
It's a very easy on the eyes which makes it much more
pleasant for me to come here and visit more often. Did you hire out a designer to create
your theme? Fantastic work!
مریم
دوشنبه 14 دی 1388 09:13
مرسی خیلی جالب بود.منم شب امتحانی ام فرداصبحم امتحان دارم.کاش.....کاش الان دیروزبود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر