تبلیغات
این وبلاگ منتقل شده است - دختر فراری
منتقل شده استwww.pelakesefr.wordpress.com این وبلاگ به آدرس
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به بخوان رأی دهید

سرخط مطالب وبلاگ بخوان

↑ Grab this Headline Animator

دختر فراری

بازم با 24 ساعت تأخیر!. درس نمی ذاره که. امروز قلم چی داشتیم خلاصه دیشب تا پاسی مشغول هم آووردن سر و تهش بودیم فرصت نشد!

از این به بعد تا اندی می خوام یه داستان بنویسم. فک کنم یه 5-6 هفته یی طول بکشه. قصه در مورد یه دختر درس خون کنکوری و جنوب شهری یه که باباش بدهکاره و می خواد بجای بدهیش این دختره رو شوهر بده به طلبکارش! القصه دختر قصه ما - سارا خانوم - عاشق پیشه پسری به نام مرتضی شده. حالا تویه این گیر و دار ببینیم چی می شه...

قسمت اول (بدائیه؛ برای بی سوادای کنکوری: بدأ به عربی یعنی شروع، بدائیه یعنی آغازنامه (!) )

طرفای جنوب شهر بود. خیلی جنوب. صدای حرکت چرخهای سرد و آهنی قطار روی ریل های دراز و بی انتها در فضا طنینی خاص داشتکه آدم رو یاد جنو شهر می انداخت ( Music Brand!) بچه های قد و نیم قد داشتن ریل بازی می کردند. آرزویشان بود روزی راننده یکی از این قطار آهنی ها شوند. دوست داشتن یه بار هم شده دست رویه بوق زنگ زده و قدیمی قطار بگذارند و همه را از ورودشان آگاه کنند. می گفتند ب این قطارها تا خود خدا هم می شود رفت. آن طرف تر، در اطراف محدوده راه آهن، صدای شلخ شلخ لباس های خیس شنیده می شود. که در حال آویزان شدن روی بندها پلاستیکی و رنگ و رو رفته خانه ها هستند. این بندها معمولا بین 3-4 خانه مشترک ند و در روزهای خاص، به خانه هایی خاص تعلق دارند. اینجا آدما خیلی خاکی اند. اینجا از اون مانتوهای چسبناکی که تویه World Fashion نشون می ده خبری نیست. اینجا همه زنها کاری اند. چادر به کمر بسته و رخت می شویند. اینجا از اون دوچرخه کورسی ها خبری نیست. اینجا همه دوچرخه ندارند؛ اگرم داشته باشند از اون قدیمی دسته بلند هاست که زین ش درازه و اگه 5 دقیقه روش بشینی بقول بچه ها ..نت پرس می شه!...

در این بین سارا همراه  علی و  رضا و زهرا - که از مدرسه آووردتشان - از میان ریل ها می آیند. تازه از مدرسه تعطیل شده اند. سارا دختر سفید رو و زیبایی است. در عین سادگی، زیبا. او در فکر است. در فکری عمیق. در فکر کتابهایی است که دست بچه ها دیده، دارند تست می زنند ولی او آنها را ندارد. در فکر ان است که معلم گفته بچه ها فلان کتاب را فردا حتما بیاورید سر کلاس تست بزنیم. در فکر این است که پول اردو را چجوری تهیه کند؛ آخه همه دارند می روند... . او در فکر... . پدر سارا ( کاظم خان) یک کارگر ساده است. البته سارا از ترس آبرویش ( که نمی دانم چرا؟ مگر کارگری عیب است؟) به بچه ها گفته پدرس مهندس عمرانه. از ترس این دروغش خجالت می کشد پدرش بیاید دنبالش. هر وقت هم که کاظم خان میاید دنبالش به بچه ها می گوید از سر ساختمان آمده که لباسهایش اینقدر کثیف و خاکی است. مادر سارا هم (کوکب خانوم) مثل بقیه زنهای محل خانه داری می کند. برای کمک خرجی خانه رخت می شوید و می دهد عزیزخان ببرد مرکز شهر تحویل مشتری ها دهد. سارا دو برادر و یک خواهر دیگر هم به نامهای محمد و حسین و مریم نیز دارد. سن آنها هنوز به مدرسه رفتن نرسیده.

کاظم خان ( با آنکه می داند درس خواندن مهم است) هر روز و هر روز به سارا فشار می آورد که درس خواندن را ول کند و به کمک مادرش بیاید تا رخت بیشتری بشویند و چه بسا فرجی شود مادرشان به بچه ها برسد. کاظم خان به هر کسی فکر کنی بدهکار است. از بقال سر کوچه تا آقا چنگیز که نزول خور محل است. او از همه سفته دارد و به واسطه اونا هر کاری تو محل می کند؛ هیچکس هم جرأت حرف زدن ندارد که مبادا سفته ها را به اجرا گذارد.

چنگیز هر روز به خانه کاظم خان می آید و طلبش را می خواهد. دیروز که آمده بود به کاظم خان گفته بود اگر نمی تواند بدهی اش را بدهد (که نمی تواند) سارا را به عقد او در آرد تا در ازای آن سفته هایش را پس بگیرد. تأسف بار است. بدهی های پدر سارا به پنجاه (هزار) تومان هم نمی رسد!. یعنی واقعاً ارزش این را دارد؟. البته کاظم خان هنوز جواب قطعی نداده ولی معلوم است بدش نمی آید هم یک نانخور از خانه کم شود هم بدهی اش با چنگیز صاف شود.

این داستان ادامه دارد....



نوشته شده توسط :یک کنکوری
جمعه 25 بهمن 1387-19:45
نظرات() 

رضا
پنجشنبه 1 اسفند 1387 12:39
واقعیت تلخی هستش که شاید ما لمسش نکرده باشیم
ولی واقعیت داره
حبیب
چهارشنبه 30 بهمن 1387 03:33
سلام خسته نباشید خیلی ناراحت كننده بود من چند بار خواندمش واقعا خاك تو سر كسی كه فقیره و هی بچه تولید میكنه اخه با چه اینده ای اخه چرا....؟؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر