تبلیغات
این وبلاگ منتقل شده است - دختر فراری 2
منتقل شده استwww.pelakesefr.wordpress.com این وبلاگ به آدرس
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به بخوان رأی دهید

سرخط مطالب وبلاگ بخوان

↑ Grab this Headline Animator

دختر فراری 2

سارا داشت تکالیف فردا رو می نوشت. ساعت حدود 7 شب بود. کاظم خان تازه از سر ساختمون اومده بود. داشت با کوکب خانوم حرف می زد. می گفت چنگیز امروز اومده بوده سر ساختمون داد بیداد کرده. داشت می گفت چیکار کنیم. می گفت تهدید کرده اگه سارا رو به عقدش در نیاره سفته ها رو میذاره اجرا. سارا هم داشت گوش می کرد. مثل اینکه کوکب خانوم داشت گریه می کرد. آره، داره گریه می کنه. سارا تو فکره. افکار مختلفی تو ذهنشه. بره خودش به باباش بگه حاضره به عقد چنگیز درآد؟ یا بره پیش چنگیز با هم برن محضر؟ چیکار کنه؟ به مرتضی چی بگه؟ شایدم باید سریع بره پیش مرتضی با اون ازدواج کنه با هم فرار کنن؟ نه اونوقت سفته های باباشو چیکار کنه؟ شایدم باید بره واقعیت رو به مرتضی بگه؟ نه اونوقت ممکنه مرتضی بره با چنگیز درگیر شه!؟ یا شایدم باید کلا از همه اینجا فرار کنه بره یه جایه دیگه؟ اووقت بدیه ها چی میشه؟ اونوقت کی بچه ها رو نگه داره؟ اونوقت کی به مامان کوکب کمک کنه؟ و هزاران فکر دیگه ای که تویه ذهنه پویایه سارا می پیچید. همه چی با هم قاطی پاتی شده بود. از اون طرف کنکور داشت از اینطرف باید می رفت خونه بخت، اونم چه بختی!. باید برای کنکور درس می خوند. تازه، الان فصل خرید دفترچه دانشگاه آزاده. چجوری به باباش بگه ده هزار تومن پول بده بدم دفترچه بخرم؟. چجوری بهشون بگه بذارن آزاد شرکت کنه؟

سر سارا از این افکار هر لحظه فشرده تر می شد. انگار یکی از دو طرف گرفته سرشو فشار میده تا این افکار تو ذهنش جا شه. غرق این افکار بود که ناگهان صدای فریاد پدرش رشته این افکار رو از هم گسست. داد می زد. می گفت: «خوب چیکار کنم؟ آخه زن، مگه حالیت نیست؟ نـــــدارم!!. اون ـــــــــــــ، فلان فلان شده از من سفته داره. کاش دستم اونروز می شکست اون سفته ها رو امضا نمی کردم. آخه من دردمو به کی بگـــــــم؟ فکر می کنی خودم دوست دارم دسته گلم، عزیز دلمو، پاره‌ی تنمو، نور چشممو بدم اون پس فطرت؟ .... » کوکب خانوم هی می گفت هیس هیس آبرمون تو در و همسایه رفت... همه همسایه ها چارچشمی داشتن حیاط خونه سارا اینا رو نگاه می کردن تا فردا یه مطلبی برای "یک کلاغ، چهل کلاغ کردن" داشته باشن...

سارا هم که بنده خدا داره بچه ها رو که از داد بابا ترسیدن آروم می که. میگه هیچی نیست؛ آروم باشین. یکی نیست بیاد خود این سارا رو آروم کنه. یه لبخند زورکی به بچه ها می زنه تا آروم شن ولی اصلا با اون اشک هایی که از چشماش میاد همخونی نداره. پارادوکس قشنگ و تلخی یه...

صبح شده. نه تنها آدمای پایین شهر از وضع مالی خوبی برخوردار نیستن؛ بلکه حتی کلاغ هاشم بی بضاعتن. دارن سر یه تیکه گوشت گندیده غار غار می کنن. از صدای غار غارشون سارا بلند میشه. البته بعضی روزا هم از صدای موش های اطراف خونه بیدار میشه. بعضی وقتا فکر میکنه کاش جایه موشا بود. حداقل به اجبار ازدواج نمی کرد...بلند می شه. میره طرف کیفش که حاضرش کنه برای مدرسه. بقیه بچه مدرسه ای ها رو هم بیدار می کنه. میره سفره صبحونه رو بیاره؛ میبینه نه نون دارن نه پنیر و نه چایی و نه چیزی. الکی به بچه ها می گه بچه ها امروز دیره، صبحونه نمی خوریم. زهرا بهونه می گیره ولی با یه آبنبات - که از مرتضی گرفته بود - راضیش میکنه. خلاصه با اون کفشای، یکی از یکی قدیمیتر و پاره تر، راه میوفتن...

تویه راه مرتضی رو می بینن. منتظره سارا بود. تو این سرما فقط یه عشقه واقعیه که می تونه آدمو گرم نگه داره. با هم بچه ها رو می رسونن مدرسه. مرتضی تو خیالش به این فکر می کنه که میشه یه روزی هم بچه های خودشونو برسونن مدرسه؟ یعنی میشه یروز بتونن با خیال راحت، بدور از ترس کاظم خان، با هم بیان بیرون؟ یعنی میشه؟....با هم راه میوفتن. سکوت عاشقانه ای حکم فرماس. هر دو به آیندشون و به خانواده هاشون فکر می کنن. با خودشون ور می رن تا یه چیزی برای صحبت پیدا کنن. مثل همیشه آب و هوا فکرشونو از بند انتخاب موضوع آزاد می کنه. خدا می دونه اونجا به هم چی گفتن. چه تصمیمی گرفتن. چه حرفایی زدن. چه جملاتی بکار بردن و چیکارا کردن (!)؛ ولی هر چی بود باعث آرامش هردوشون شد....

تا ببینیم چی میشه...

 

این داستان ادامه دارد...

فه‌رست:  قسمت اول



نوشته شده توسط :یک کنکوری
پنجشنبه 1 اسفند 1387-19:37
نظرات() 

ashkan
شنبه 3 اسفند 1387 16:13
سلام

چقدر ضد حال و رمانتیک .!

فقط من نفهمیدم اینا اخرش چیکار کردن با همدیگه

ادامه هم بدی جالب میشه

دستت درد نکنه خوشمان امد
نرگس
شنبه 3 اسفند 1387 01:02
سلام وبلاگ خوبی دارید.
خوشحال می شوم به وبلاگ من سر بزنید. با مطالب جدید سینمایی درباره جشنواره فیلم فجر و فیلم درباره الی به روزم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر